این روزها...

 

هفته ی آینده امتحان ِ ارشدِ! تقریبا تموم کردم و نصفه نیمه دوره کردم!

دارم هر روز و هر ثانیه به خودم تلقین می کنم از این درس خوندن هول هولکی لذت می برم و با تمیل تمام تستای کنکورو می زنم!

توی این خونه های سیاه و سفید فقط یکی انتخاب میشه... دردناکِ!

یکم اضطراب دارم ...

اما وقتی فکر می کنم میبینم هیچ چیزی عوض نمی شه اگه امسال قبول نشم!

می تونم تابستون با ارامش کامل به پروژم برسم...

برم اصفهان پیش مریم...

با خیال راحت روی تختم دراز بکشم و بدون هیچ دغدغه ای کتاب بخونم!


و دوباره شروع کنم...

بخونم

بخونم

بخونم

.

.

.

امسال فکر می کنم بدترین اتفاقا برام افتاد!

درگیری های کوچیک و بزرگ ذهنی...

اتفاقای تلخی که منو از اون تلاش کردن ِ اول ترم دور کرد!

و درست توی آخرین هفته...

کاش می شد راحت بنویسم از چی دلخورم!

از کی...

از حساس  بودن یه نفر که می تونست خوب باشه اما نبود!

از حرفای اون شب...

از این دواهی ِ بدی که گیر کردم!

واقعا نمی دونم من درستم یا ...!

اون شب کلی به خودم فحش دادم که با کارام باعث می شم شاید رابطه های فامیلی کمرنگ شه!

اما وقتی فکر می کنم ...

یکم که بیرون از خوم میام و به قضیه نیگا می کنم ... میبینم ...

 یه ادم باید محکم تر از این باشه...

شاید یه روزی بیای و اینجارو بخونی...

اینجا

همین لحظه می خوام یه نصیحت خواهرانه بکنم:

محکم باش!

.

.

.

چقدر ناراحتم از تنهایی ِ این شبامون!

ای شبای من و پدرم!

که کسی نیست که سر بزنه...

یه حتی یه زنگ!

بی خیــــــــــــــــــــال!

به این فکر می کنم که هفته ی بعد مجید اینجاس و چقدر شبا با هم حرف می زنیم...

چقدر می خندیم

چقدر با هم با این کامپیوتر ور می ریم!

و چقدر نصیحتم می کنه که این آیکونای جینگولی رو نصب نکنم ...

این تقویمای مدل به مدل و از اینترنت نگیرم که ویروسی نشیم!

چقدر خوبه باهاش حرف زدن!

چقدر راحت می شه بهش از دلتنگیا گفت...

چقدر خوبه که باهاش بری خرید... حرف بزنی... حرف بزنی ... حرف بزنی...

بعد اون با همه ی روشنفکری و آرامش و مثبت اندیشیش امیدوارت کنه به روزای روشن!

چقدر خوبــــــــــــــه!

بهتره به این فکر کنم که هفته ی بعد سه تامون کنکورو میدیم و راحت می شیم!

به اینکه امیدوارم هر سه مون قبول شیم...

بهتره به این فکر کنم که میرم پیش مریم...

و  یه عالمه حرف نزده داریم... یه عالمه خنده های خواهرانه که تو دل این دوریا جمع شده!

 

بی صبرانه منتظرم!

 


 

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


بدون شرح

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


...

 

چند وقت ِ احساس می کنم حرفای زیادی روز دل سنگینی می کنه که هیچ گوش شنوایی برای شنیدنشون وجود نداره.

چند وقته هر روز صبح ساعت 10:15 یاد خاطره ی تلخی میفتم که در عین حال با تصور کرئنش دلم می لرزه.

چند وقت ِ احساس می کنم توی این 21 سال هیچ کاری انجام ندادم که واقعا از ته دل بخوام!

نه درست و حسابی درس خوندم

نه تفریح

نه ...

اونقدر به این احساس ها فکر می کنم که حتی نمی تونم درس بخونم

اما

تصمیم

گرفتم!

امروز

ساعت 11

با یه رفیق،

تصمیم

گرفتم

به تنهایی فکر نکنم

یه این که توی خونه ای که فقط من و پدرم هستیم،

کسی نیست

که حرف دلم ُ درک کنه!

پدر ی نیست که وقتی دلم گرفته بگه: مگه برات چیزی کم گذاشتیم!

دوست دارم به این فکر کنم

پدرم همه ی عمرش برای شادی من تلا ش کرده

و خیلی بی انصافی با ناراحتیام جواب تلاششو ندم!

دوست دارم به خوبیاش فکر کنم.

به اینکه همیشه داوطلبانه سیب زمینی های خورش قیمه رو سرخ می کنه...

به اینکه هنوز از مشکلاتی که داره نمی ناله!

هنوز صبوره و با ایمان!

به اینکه اجازه می ده باهاش شوخی کنم!

تصمیم

گرفتم

به جای خالی هایی که هست فکر نکنم!

تصمیم

گرفتم

خودم باشم!

همون نرگسی که خدا آفرید...

و انتظارشو داشت!

تصمیم

گرفتم

به

"چتر"

فکر نکنم!

شاید بشه دوباره لذت زندگی رو درک کرد!

شاید خوشبخت همینی هست که الان دارم

عصر یه روز زمستونی

یه خونه ی گرم

بودن پدر

صدای قُل قُل غذا روی گاز

 

و من

 

که سعی می کنم با یه لیوان چای تمام خستگی رو از ذهنم بیرون بریزم!

 

 

 برای...

چترت را کنار ایستگاهی در مه

فراموش کن

خیس و خسته بیا

نمی خواهم شاعر باشی

باران

باش!

 

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :