I cant!

شاید روزی دیگر...

شاید جایی دیگر...

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


 

بین نگاه های تیز که تاب آوردن آنها سخت است...

خنده هایی که بوی دروغ می دهند....

نفس هایی که از دل نمی آیند...

سایه های ترسناک و سیاه!

نگاهت را شناختم!

.

.

.

بهار بود برایم!



  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


رفیق روزهای خوب... رفیق خوب ِ روزها!

یادمه اولین روزی که پدرم سیم کارتم ُ داد دائم دنبال این بودم که بتونم قشنگ ترین

گوشی رو بخرم.

یه روز پاییزی بود. ساعت 6. رفتیم و گوشی که دوسش داشتم ُ خریدم.

تمام این روزها که گذشت  تمام حرفامو شنید ... تو دلتنگیام برام پر از آهنگ و صدا بود

و تو خنده هام همپای شادیم!

امروز وقتی از کیفم درآوردمش تا با یه گوشی دیگه عوضش کنم دلم براش تنگ شد!

وقتی فروشنده برش داشت و گذاشت توی ویترین آرزو کردم به دست بهترین آدمی که

ممکنه برسه!

 شاد باشی دوست نارنجی ِ من!


 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :