9
وقتی نوشته های این وبلاگُ می خونم می بینم فقط برای دیگران نوشتم...
جای خالی خودم احساس می شه و فکر می کنم معنی صفحه ای به اسم "وبلاگ" توی ذهنم عوض شده.
برای نر گــــــس
دختر نـــــور وشــــــــور...
از وقتی که یادم میاد اسمم ُ خیلی دوست داشتم. یاد سفیدی یاد روشنی و یاد یه گردنبند میفتم که هدیه ی روز تولدم بود ... یه قلب که روش چند تا گل نر گس بود.
توی دنیای کوچیک بچگیام، همه چیز رنگارنگ بود...
بازی برام نارنجی بود، عروسکم صورتی، برادرم قرمز... خواهرم آبی... مادرم سفید و پدرم سبز!
کم کم که بزرگ تر شدم با رفتن مادرم احساس کردم مادرم نور ِ و جای خالیش سیاه!
بعد از اون یادم میاد به بدیای دنیا رنگ سیاه زدم...
به دروغ...
به ن ا م ا د ر ی...
به تنهایی...
.
.
امروز صبح بود که بعد از نماز وقتی به آسمون پر از ستاره ی اتاقم نگاه کردم؛ دیدم
چشمکِ ستاره ها...
صدای جیر جیرک های حیاط...
همه ی سیاهی شب...
فقط پُر از یه نور ِ
خـــــــــــــــدا...
.
.
.
√ برای نور مطلق...
زیبایی تو حرف ندارد
باید سکوت کرد ...
نظرات ()
