...

 

چند وقت ِ احساس می کنم حرفای زیادی روز دل سنگینی می کنه که هیچ گوش شنوایی برای شنیدنشون وجود نداره.

چند وقته هر روز صبح ساعت 10:15 یاد خاطره ی تلخی میفتم که در عین حال با تصور کرئنش دلم می لرزه.

چند وقت ِ احساس می کنم توی این 21 سال هیچ کاری انجام ندادم که واقعا از ته دل بخوام!

نه درست و حسابی درس خوندم

نه تفریح

نه ...

اونقدر به این احساس ها فکر می کنم که حتی نمی تونم درس بخونم

اما

تصمیم

گرفتم!

امروز

ساعت 11

با یه رفیق،

تصمیم

گرفتم

به تنهایی فکر نکنم

یه این که توی خونه ای که فقط من و پدرم هستیم،

کسی نیست

که حرف دلم ُ درک کنه!

پدر ی نیست که وقتی دلم گرفته بگه: مگه برات چیزی کم گذاشتیم!

دوست دارم به این فکر کنم

پدرم همه ی عمرش برای شادی من تلا ش کرده

و خیلی بی انصافی با ناراحتیام جواب تلاششو ندم!

دوست دارم به خوبیاش فکر کنم.

به اینکه همیشه داوطلبانه سیب زمینی های خورش قیمه رو سرخ می کنه...

به اینکه هنوز از مشکلاتی که داره نمی ناله!

هنوز صبوره و با ایمان!

به اینکه اجازه می ده باهاش شوخی کنم!

تصمیم

گرفتم

به جای خالی هایی که هست فکر نکنم!

تصمیم

گرفتم

خودم باشم!

همون نرگسی که خدا آفرید...

و انتظارشو داشت!

تصمیم

گرفتم

به

"چتر"

فکر نکنم!

شاید بشه دوباره لذت زندگی رو درک کرد!

شاید خوشبخت همینی هست که الان دارم

عصر یه روز زمستونی

یه خونه ی گرم

بودن پدر

صدای قُل قُل غذا روی گاز

 

و من

 

که سعی می کنم با یه لیوان چای تمام خستگی رو از ذهنم بیرون بریزم!

 

 

 برای...

چترت را کنار ایستگاهی در مه

فراموش کن

خیس و خسته بیا

نمی خواهم شاعر باشی

باران

باش!

 

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :