اولین پست روزنوشت
Íهمیشه دوست داشتم توی وبلاگم متن های ادبی بنویسم. اما حالا بر خلاف همیشه احتیاج دارم روزمرگی هامو ثبت کنم. شاید به این خاطر که این روزا نمی تونم مثل دوسال پیش ادبی بنویسم.
شایدم به این خاطر که دیگه بهونه ای وجود نداره...
لعنت به تموم بهونه های بی جواب دنیا...
Íمشاورم می گفت باید سبک زندگیمو عوض کنم و این به هیچ کسی ، به بود و نبودش ربطی نداره. فردای این حرف توی دانشگاه یه کارای کردم که هیچ وقت یادم نمیاد انجام داده باشمشون.به قول برادرم شانس تازه کارها باهام بود!
توی یه مسابقه خاطره خوانی شرت کردم در مورد دفاع مقدس. اولین کتاب هایی هست که در مورد دفاع مقدس می خونم. سفر به گرای 270 درجه یکی از اون هاس که تازه شروع کردم.
بهم گفت خیلی خود خواهیت کم ِ! تفاوت خود خواهی رو با خودبینی گفت. و ازم خواست توی این یک ماه خود خواه تر باشم!
راستی اگر کتاب خوبی سراغ دارید دوست دارم نطراتتون رو بدونم. البته من خودم کتاب های عاطفی می خونم.
Í روزای خوبی رو می گذرونم. با این که پدرم نیست و من و خواهرم روزای تنهایی رو می گذرونیم اما من همیشه با اون بودن رو دوست دارم.
تقریبا بیشتر از همه چیز توی دنیا... توی این روزا، هزار بار خدا برای داشتنش شکر کردم...
همیشه با حرفاش راه های جدیدی رو به روم باز کرده.
و با مهربونیاش ، خوب بودن ُ یادم داده!
مثل یه مادر
یه رفیق
Í پدرم و برادرم هیچ کدوم به مدت چند روز نیستن. چقدر خونه ی بدون مرد بده!
این ُ وقتی فهمیدم که شوفاژمون سوراخ شد و تموم فرش ها خیس ... و من و خواهرم نمی دونستیم باید چی کار کنیم!
Í تو هم یکی مثل ِ آن همهای
تنها منام که همین یک بخشام؛
آه
بدون ِ دَم...!
.
.
.
پ.ن. 30 روز بی تو گذشت!
نظرات ()
