5
1/ سورپرایز...
توی همه ی شلوغیه نمایشگاه کتاب، چشمم به یه کتاب افتاد که شاعرش رو می شناختم. وبلاگش رو خونده بودم و دیدارشون با رهبر رو هم دیده بودم. همه ی اینارو به دوستم داشتم می گفتم که من وبلاگ آقای بدیع رو دیدم و شعراشونو خوندم ...
که آقای فروشنده یه لبخند بزرگ زد. گفت: ایشون آقای بدیع هستن!
خییلی تعجب کردم و بسیار خوشحال شدم...
نمایشگاه خوب بود و خیلی شلوغ. اما همیشه شلوغ بودنش برام قشنگِ! تقریبا تونستم کتاب هایی که دوست داشتم تهیه کنم.
2/تحول...
تصمیم گرفتم مثل روزهای قشنگ گذشته کلاس نقاشی رو دنبال کنم. شاید بشه توی این راه کمی به خودم برسم. از همه ی روزهایی که بی هدف تموم شد بدم می یاد. باید کمی خودم رو از درس جدا کنم. اضطراب درس، امتحال و ارشد ... فشار بیشتری رو شونم می ذاره!
فکر می کنم این من - نرگس – همون نرگس ِ چند سال قبل ِ! از این راکد بودن خسته ام...
رفتن مریم از این شهر
نبودن پدرم
نبودن برادرم
تحمل جای خالی مادرم
همه با همه ی سختی ها و دشواریاش می تونه فرصت خوبی برای عوض شدنم باشه و البته فرصت خوبی برای اینکه خودم رو پیدا کنم.
به امید خدا!

3/
پرستوی سپیدم پَر مزن مرو مــــــــــادر!
نظرات ()
